تبليغاتX
من راوي
روايت من از جهان
 

حكومت به دست كساني خطاست

كه از دست‌شان دست‌ها بر خداست

+ نوشته شده در  بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط مهرنوش  | 

سلام

براي اولين بار است كه برايت مي‌نويسم. مي‌نويسم كه بداني رد چشم‌هاي مهربانت يك لحظه از پيش چشمم گم نمي‌شوند اين روزها. مي‌نويسم كه بداني هنوز ميله‌هاي زندانت را يادم نرفته. مي‌نويسم كه بداني اين روزها بيش‌تر از همه وقت دوستت دارم. مي‌نويسم كه عذر بخواهم از چشم‌هاي معصومت.

سال 68 بود. 6 سالم بود. هنوز وقت بازي‌هاي كودكانه‌ام بود. تو را زنداني كرده بودند. تازه از خدمت برگشته بودي. من و موسي داشتيم وسط هال بازي مي‌كرديم داشتي جوراب‌هايت را مي‌پوشيدي. براي مامان‌بزرگ توضيح مي‌دادي كه مي‌خواهي شلوارت را بدهي ناصر خياط برايت تنگش كند. رفتي و ديگر هيچ وقت توي آن خانه برنگشتي. از همان موقع كه فهميديم زنداني‌ات كرده‌اند، همه‌اش اميدوار بوديم كه آزاد مي‌شوي. مامان‌بزرگ هزار بار گفت: نادر كه كاري نكرده، اشتباه شده. اما وقتي آن پاسدار زل زد توي چشم‌هاش و گفت پسرت را دم مرز عراق گرفته‌ايم تن مادربزرگ يخ كرد. مرز عراق؟ از كي تا حالا خيابان سجاد شده بود مرز عراق؟

مي‌آمديم ملاقاتت. من و موسي همه‌ي ملاقات‌ها را آمديم. مامانم را راه نمي‌دادند. چون فاميل نسبي نبود. اما مامان مي‌آمد و مي‌نشست پشت در زندان. يك عالمه مادر پشت آن درها بودند. يك مادري بود كه دختر شانزده ساله و پسر 21 ساله‌اش را زنداني كرده بودند. من عاشق موهاي يك دست سپيد آن مادر بدم. آن مادر چادري بود. قشنگ رو مي‌گرفت. بعدها كه بزرگ‌تر شدم و وصيت‌نامه پسر 21 ساله‌اش را خواندم ديدم كه تويش نوشته نماز را فراموش نكنيد. مثل وصيت‌نامه شهداي جنگ بود. اما اين‌ها كه شهيد نبودند. حتي نبايد برايشان توي مسجد مراسم مي‌گرفتند. اين‌ها معاند بودند.

هيچ عنادي توي چشم‌هاي معصوم تو نبود. تو مهربان‌تر از اين حرف‌ها بودي كه دشمني كني با كسي. عمو جان اين روزها همه‌اش سنت را حساب مي‌كنم. آن موقع كه كشتندت از حالاي من كم‌سن‌تر بودي. بيست و يكي دو سال بيشترت نبود. شكنجه‌ات مي‌كردند. يادم هست دست‌هايت را كه قايم مي‌كردي پشتت. ناخن‌هايت را... .

ما را هم شكنجه مي‌كرند. مادر بزرگ را مي‌زدند. يك بار با قنداق تفنگ يك بار با آجر. زدند توي سرش و چشم‌هاش از همان زمان‌ها بود كه ديگر درست نديد.

من آن همه زشتي و پلشتي را ديده بودم اما چه‌قدر خوش خيال بودم كه فكر مي‌كردم اين‌ها درست مي‌شوند. من آن‌همه نفرت و حقارت را ديده بودم اما چه اميدوار بودم كه فكر مي‌كردم، باليده‌اند و بزرگ شده‌اند. من اما از تو شرمنده‌ام كه گاهي شك كردم به درستي‌ات. شرمنده‌ام كه عناد و دشمني اين‌ها را دست كم گرفتم. شرمنده‌ام كه فكر كردم هر چيزي هزينه‌اي دارد و تو هزينه بودي براي آرمان‌ها نسل من. چه كسي حق دارد از جان و مال و ناموس ديگران هزينه كند براي حفظ صندلي‌هاي متعفني كه بوي ريا و تظاهرشان عالم را برداشته. من اما كوچك بودم و خام. حالا قد كشيده‌ام و تو نيستي كه ببيني‌ام. حالا هر روز با ياد چشم‌هاي قشنگت از خواب بلند مي‌شوم. داغ تو براي من تازه است. انگار تازه اين روزهاست كه مي‌فهمم عزيزم را از دست داده‌ام. اين روزهاست كه حرف‌هاي بابا را به‌تر از هميشه مي‌فهمم و نفرتش را بيش‌تر از هميشه‌ها درك مي‌كنم. عموي بالا بلندم، مهربانم، آرمان‌هايت را هستند هنوز كساني كه دنبال كنند. حالا كه دارم براي تو مي‌نويسم دوستان عزيز در بندي دارم كه دل مادرهايشان و معشوقه‌هايشان اين بيرون برايشان مي‌تپد. عمو جان، تو آزاد تر از هميشه‌اي اين وقت‌ها. تو براي عزيزان در بند دعا كن.

عمو جان هنوز نمي‌گذارند كه ما عكس‌ات را بگذاريم بالاي آرام‌گاهت. حالا مي‌فهمم چرا. از چشم‌هاي معصوم تو و شرافت بر باد رفته‌شان مي ترسند. دامن‌شان را بالا گرفته‌اند اما چه سود كه از پشت اين همه سال خون‌هاي شماست كه دامنشان را گرفته. طوفان نوح در پيش است. بالاي تپه هم كه باشند ديگر هيچ چيز كفايت‌شان نمي‌كند.

شتك زده‌است به خورشيد خون بسياران

كه ديده‌است به خورشيد از زمين باران

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط مهرنوش  |