ديشب شبكه ۲ سيما مستندي پخش كرد كه موسسه روايت فتح ساخته بود. مستند راجع به كيومرث پوراحمد بود و فيلمهايي كه ساخته بود. خوش ساخت بود اما جالبترين بخشش، حرفهاي پوراحمد بود درباره سانسور. پوراحمد پخته حرف ميزد و به دور از حاشيه رفتن، ميرفت سراغ اصل مطلب. از فيلمهايي كه ساخته بود ميگفت و خودش را قشنگ نقد ميكرد. بخش آخر حرفهايش هم راجع به بخشهايي از فيلمهايش بود كه گرفتار تيغ سانسور شده بودند. پوراحمد ميگفت كه سانسور تا به حال بدترين ضربهها را به فرهنگ ما زده. از اختلاف عقيدهي سانسورچيها و اينكه نظر واحدي درباره چهطور سانسور كردن ندارند، خاطرات جالبي گفت. قسمت دوم اين مصاحبه چهارشنبه همين هفته پخش ميشود. ساعت۲۱:۱۰ توصيه ميكنم از دستش ندهيد.
كه گاه پيرهن يوسف كنايههاي كفن دارد
حسين منزوي
شايد براي ديگران دنيا همين محل كارشان باشد. ولي براي من دنيا از اين حرفها هم بزرگتر است و هم كوچكتر. فقط ميدانم كه ارزش اين كارها را ندارد. هر روز بعدازظهر تمام فكرم اين است كه اگر اينجايي كه در آن كار ميكنم مدل كوچكي از كشورم است، پس چه مملكت كثيفي داريم. آن وقت فكرم جهاني ميشود و ابعادش قارهها را هم در بر ميگيرد. فكر ميكنم كه چهقدر همه چيز بد است، بعد يك دفعه همهي ابرهاي بالاي سرم را پاك ميكنم. به چراغ قرمز و ترافيك نگاه ميكنم و رانندههاي عصباني و باز دلم ميگيرد.
خانه ما سوسك دارد، شايد مثل بيشتر خانههاي اين شهر. از سوسكها متنفرم اما تازگيها دلم به حالشان ميسوزد. براي از بين بردنشان پودر سوسككش ريختهام در مسير راهشان. از روي اين پودرها كه رد ميشوند شروع ميكنند به مردن. آرام آرام تلاش ميكنند تا بميرند. ما آدمها هم همينطوريم. آرام آرام براي مردن تلاش ميكنيم.
هميشه دوست داشتم وبلاگ داشته باشم. نميدانم چرا؟ شايد فكر ميكردم با كلاس است، يا شايد هم فكر ميكردم حرفهاي زيادي براي گفتن دارم كه دلم ميخواهد بگويم تا ديگران بخوانند و نظر بدهند. هر چه بود حالا دارم اما مدتهاست كه ديگر نوشتنم نميآيد. خيلي سخت است كه همينطور كلمات توي ذهن آدم وول بخورند اما نتواني بريزيشان بيرون. از همه بدتر روزمرهگي است كه دچارش شدهام. چارهاي بايد.