تبليغاتX
من راوي
روايت من از جهان

ديشب شبكه ۲ سيما مستندي پخش كرد كه موسسه روايت فتح ساخته بود. مستند راجع به كيومرث پوراحمد بود و فيلم‌هايي كه ساخته بود. خوش ساخت بود اما جالب‌ترين بخشش، حرف‌هاي پوراحمد بود درباره سانسور. پوراحمد پخته حرف مي‌زد و به دور از حاشيه رفتن، مي‌رفت سراغ اصل مطلب. از فيلم‌هايي كه ساخته بود مي‌گفت و خودش را قشنگ نقد مي‌كرد. بخش آخر حرف‌هايش هم راجع به بخش‌هايي از فيلم‌هايش بود كه گرفتار تيغ سانسور شده بودند. پوراحمد مي‌گفت كه سانسور تا به حال بدترين ضربه‌ها را به فرهنگ ما زده. از اختلاف عقيده‌ي سانسورچي‌ها و اين‌كه نظر واحدي درباره چه‌طور سانسور كردن ندارند، خاطرات جالبي گفت. قسمت دوم اين مصاحبه چهارشنبه همين هفته پخش مي‌شود. ساعت۲۱:۱۰ توصيه مي‌كنم از دستش ندهيد.

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

هميشه عشق به مشتاقان پيام وصل نخواهد داد

                                    كه گاه پيرهن يوسف كنايه‌هاي كفن دارد

                                                                        حسين منزوي

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

نزديكي‌هاي پاييز سيب‌هاي درشت و سفت توي ميوه‌فروشي‌ها فراوان مي‌شوند. سيب‌هايي كه هنوز رنگشان زرد كامل نشده و كمكي هم ترشند و سفت. وقتي گازشان ميزنم طعم پاييز مي‌آيد توي دهانم. انگار كه بايد برم مدرسه.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

وقتي كه يك دختر كه از قضا زود ازدواج كرده و مثلا تحصيل كرده هم هست و ظاهرش هم امروزي است به خودش اجازه مي‌دهد كه به دخترهايي كه تا حالا به هر دليلي ازدواج نكرده‌اند بگويد ترشيده چه احساسي به آدم دست مي‌دهد. اولش دلت مي‌خواهد با پشت دست بزني توي دهنش ولي بعد دلت به حالش مي‌سوزد كه چه‌قدر دنياي بعضي از آدم‌ها مي‌تواند كوچك باشد.
+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

اگر همه جهان حالا نه همه‌اش همين ايران خودمان مثل اين جايي باشد كه من توي آن كار مي‌كنم پس چه مملكت گندي داريم. از مدت‌ها پيش مي‌دانستم كه اوضاع بد است اما تا به حال به اين حد اين بدي را لمس نكرده بودم. كار كردن با آدم‌هايي كه دروغ گفتن از آب خوردن برايشان راحت‌تر است، آدم‌هايي كه به جاي بالا بردن قابليت‌هاي خودشان تمام سعي‌شان را مي‌كنند كه با زير آب زدن نگذارند بقيه به جايي كه بايد، برسند، آدم‌هايي كه دورويي بخش جدايي‌ناپذير ذاتشان شده، با اين آدم‌ها چه مي‌شود كرد. بايد ماسك بزني به صورتت و لبخند‌هاي زوركي تحويلشان بدهي يا بايد همرنگشان بشوي و پيش بروي تا ناكجا.

شايد براي ديگران دنيا همين محل كارشان باشد. ولي براي من دنيا از اين حرف‌ها هم بزرگ‌تر است و هم كوچك‌تر. فقط مي‌دانم كه ارزش اين كارها را ندارد. هر روز بعدازظهر تمام فكرم اين است كه اگر اين‌جايي كه در آن كار ميكنم مدل كوچكي از كشورم است، پس چه مملكت كثيفي داريم. آن وقت فكرم جهاني مي‌شود و ابعادش قاره‌ها را هم در بر مي‌گيرد. فكر مي‌كنم كه چه‌قدر همه چيز بد است، بعد يك دفعه همه‌ي ابرهاي بالاي سرم را پاك مي‌كنم. به چراغ قرمز و ترافيك نگاه مي‌كنم و راننده‌هاي عصباني و باز دلم مي‌گيرد.

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

خانه ما سوسك دارد، شايد مثل بيشتر خانه‌هاي اين شهر. از سوسك‌ها متنفرم اما تازگي‌ها دلم به حالشان مي‌سوزد. براي از بين بردنشان پودر سوسك‌كش ريخته‌ام در مسير راهشان. از روي اين پودرها كه رد مي‌شوند شروع مي‌كنند به مردن. آرام آرام تلاش مي‌كنند تا بميرند. ما آدم‌ها هم همين‌طوريم. آرام آرام براي مردن تلاش مي‌كنيم.

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

هميشه دوست داشتم وبلاگ داشته باشم. نمي‌دانم چرا؟ شايد فكر مي‌كردم با كلاس است، يا شايد هم فكر مي‌كردم حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارم كه دلم مي‌خواهد بگويم تا ديگران بخوانند و نظر بدهند. هر چه بود حالا دارم اما مدت‌هاست كه ديگر نوشتنم نمي‌آيد. خيلي سخت است كه همين‌طور كلمات توي ذهن آدم وول بخورند اما نتواني بريزيشان بيرون. از همه بد‌تر روزمره‌گي است كه دچارش شده‌ام. چاره‌اي بايد.

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1387ساعت   توسط مهرنوش  |