تبليغاتX
من راوي
روايت من از جهان
شاكي شده‌ام از همه چيز. از آدم‌هايي كه چشم‌هايشان را مي‌بندند و دهانشان را باز مي‌كنند، بدون ترس از هيچ‌كس و هيچ چيز. آدم‌هايي كه خودشان را بالا نمي‌كشند و طاقت ديدن آن بالا دست‌ها را هم ندارند چون زندگي از نوك دماغشان آن‌ورتر نرفته هيچ وقت.

پ‌ن:مبادا همه جاي مملكتم همين‌طور باشد كه اين‌جا هست؟!

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

يكي از رفقا تعريف مي‌كرد از بچگي‌هايش. آن موقع كه آدم عشق به كار بردن كلمات بزرگانه را دارد. مي‌گفت يك معلم خصوصي داشته كه خيلي هم مبادي آداب بوده. رفيق ما كه تازه "بلا نسبت شما" و "بعض شما نباشد" را ياد گرفته بوده، شروع مي‌كند جلوي معلمش از يك بنده خدايي كه آدم خوبي بوده تعريف كردن و مي‌گويد: بلا نسبت شما طرف خيلي آدم خوبيه. معلم اخم‌هاش مي‌رود توي هم. رفيق ما هم پيش خودش مي‌گويد: من كه تعريف كردم چرا شاكي‌ شد؟
+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

در بين تمامي مردم فقط عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند كه به اندازه‌ي كافي دارند.

                                                                                   " رنه دكارت"

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

چشم‌ها را بايد بست.

هيچي نبايد ديد...

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

جلسه مي‌گذاريم كه حرف بزنيم و مشكلاتمان حل شود. قرار است كليشه‌هاي سنتي شكسته شوند. فرهنگ حرف زدن و حرف شنيدن بالاخره بايد جا بيفتد. به حرف‌ها كه گوش مي‌كنم ميبينم همه يك احمدي‌نژاد كوچك‌اند تا آنجا كه زورشان برسد. خودمان بر خودمان حكومت مي‌كنيم، مگر غير از اين است. فكرها خراب است و جسارت‌ها كم. هيچكس نمي‌خواهد بخورد زمين. اصلا همه نشسته‌اند كسي راه نمي‌رود كه بخواهد زمين خوردن را تجربه كند. همه منتظرند. منتظر دستي از غيب. حالا چه مي‌شود اگر اين وسط كمي و فقط كمي با ديگران فرق بكني؟ اين سطرها را مي‌نويسي با بغض و صداي محسن نامجو كه مي‌خواند

"همراه شو عزيز كين درد مشترك هرگز جدا جدا ..."

+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

دلم اين روزها تند تند مي‌گيرد. زود خسته مي‌شوم و بي‌تاب. قبل‌ترها هم اينطور بودم اما نه هميشه. از همه‌جا زود خسته مي‌شوم از محل كارم زودتر. قبلاها اصلا نمي‌فهميدم چه‌طور ساعت مي‌گذرد اما حالا لحظه‌ها مي‌كشندم تا وقت رفتن برسد. همه‌ي بدي‌ها به چشمم مي‌آيد. خسته‌ شده‌ام بيشتر از همه از ايران. دلم مي‌خواهد توي خيابان‌ها پرسه بزنم بي‌جهت. دلم مي‌خواهد كه هياهوها تمام بشوند اما چه فايده وقتي همه‌اش توي وجود خودت باشد! ۱۸ سالم كه بود فكر مي‌كردم به اين سن و سال كه برسم(۲۶ سالگي) كلي كار كرده‌ام، يك عالم كتاب خوانده‌ام و هزار و يك چيز ديگر. حالا پشت سرم را كه نگاه مي‌كنم هيچ در هيچ است. نه توي دانشگاه خبري بود نه محل كار و نه هيچ‌ جاي ديگر. دلم مي‌خواهد آليس بشوم توي سرزمين عجايب. هر چند خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم همه‌ي ايراني‌ها آليسند توي سرزمين عجايب. 
+ نوشته شده در  ششم شهریور 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

تذكر دادند كه مطبوعش با ت است نه با ط. يعني درستش مي‌شود متبوعش.

پ‌ن: مراجعه كنيد به پست روياي خيس 

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

هواپيماها نزديك به زمين حركت مي‌كردند آن‌قدر كه مي‌شد پرچم كشورهاي مطبوعشان را روي بدنه‌شان ديد. بيشترشان آمريكايي بودند. پرچم آلمان و فرانسه هم يادم هست. انگليس هم انگار بود. بمب‌ها را مي‌ديدم كه مي‌ريختند روي سرمان. داشتم فكر مي‌كردم كه ديدن رنگ اين پرچم‌ها يك وقت‌هايي چه‌قدر برايم خوشايند بود مثل بازي‌هاي جام‌جهاني اما حالا! داشتم فرار مي‌كردم و همه‌اش به فكر خانواده‌ام بودم كه در چه حالند؟ زنده‌اند يا نه؟ دلم گرفته بود. هوا پر بود از غبار و بوي باروت مي‌آمد. مي‌ديدم بمب‌هايي را كه مي‌ريختند روي سرمان. قرار بود فقط بخش‌هاي نظامي را بزنند و نيروگاه‌هاي هسته‌اي را. اما داشتند همه‌ي شهرها را با خاك يكي مي‌كردند. مي‌ترسيدم. براي همه و بيشتر براي نزديكانم. بوي باروت مي‌آمد.

چشم‌هايم را كه باز كردم ساعتم داشت زنگ مي‌زد. طاق باز خوابيدم. تصاوير هواپيماها از جلوي چشمهام گذشتند. جنگ خيلي چيز بدي است. بدتر از آن چيزي كه حتي فكرش را بكني. احمدي‌نژاد را به جنگ ترجيح مي‌دهم كه اين هم چيز بدي است.

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1387ساعت   توسط مهرنوش  |