بايد بروي فرودگاه و خاطراتت را بدرقه كني. بخشي از بهترينهايش را بفرستي بروند آنور آب. لبخند بزني و آرزو كني كه دوباره ببيني تمام اين روزهايي را كه گذشتهاند، از نو. اشك هم نريزي. ولي بايد گريه كرد به حال مادري كه اين طور بچههايش را پر ميدهد آنور بي اينكه هيچ دلش بلرزد براي آنچه كه شايد براي هميشه از دست داده.
+
نوشته شده در پانزدهم مهر 1387ساعت   توسط مهرنوش
|
اينكه تو درست در همين جاي جهان باشي با اين آدمها، چيزي است كه هيچ وقت منطقش را كشف نكردهام جز دلخوش كردن خودم به تقدير و اين حرفها. سختتر از همه اين است كه تو با اين آدمها فرق كني آنقدر كه دلشان بخواهد تو نباشي! تمام تلاشهايت براي تغيير هم به هيچ جا نرسد. ميماني ميان ماندن و رفتن. ماندن سخت است. فرسوده ميشوي و تمام اميدهايت براي بهتر كردن همه چيز از بين ميرود. اگر هم بروي آنهايي كه كه ديدنت را تاب نميآوردهاند دلشان خنك ميشود و راه برايشان بازتر از قبل تا با همهي كساني كه افكار، عقايد و مدل كار كردنشان به مزاج آنها خوش نميآيد همين كار را بكنند آنقدر سنگ بيندازند تا كم بياورد و برود.
+
نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت   توسط مهرنوش
|