تبليغاتX
من راوي
روايت من از جهان

انگار كن كه نيستم انگار

نقش يك خاطره روي ديوار

يك نفر بي‌هوا هوس كرده

دست بردارد ازسرم ناچار

يك نفر بي‌هوا نمي‌داند

دست‌هايش مكررا تكرار

مي‌كنندم ميان اين همه وهم

مي‌كشندم به چار ميخ و هوار

مي‌شوند از ميان خاطره‌هام

روي يك سنگ قبر كج و خط‌‌دار

خط خطي كرده‌اي نگاهم را

دوختي پلك‌هام را اين‌بار

به همان كاغذي كه جا مانده

از تمام گذشته‌ام انگار 

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

1-      مدت‌هاست كتاب نخوانده‌ام. اين اتفاق نحس بدجوري حالم را مي‌گيرد و بطالت لحظه‌هايم را به رخم مي‌كشد. حتي نوشتن‌ هم اين روزها سخت‌ترين كار ممكني است كه مي‌شود كرد. از سر كار كه بر مي‌گردم آن‌قدر بي رمقم كه توان كاري جز نشستن را ندارم. سر كار هم كه هستم وقتي نمي‌ماند براي كارهاي ديگر. اين جا هم كه كار مي‌كنم هيچ كس نيست كه از اهالي كتابخانه‌هاي شهر باشد. روزنامه و مجله هم نمي‌خوانند. فيلم هم نمي‌بينند. اصلا نمي‌دانم از چه چيزي لذت مي‌برند!

2-      قبل از اين‌كه بيايم اين‌جا دنيا برايم جور ديگري بود. هميشه دوست‌هاي اهل مطالعه و باهوش و فرهيخته داشتن خوب نيست چون وقتي با ديگران سر و كار پيدا مي‌كني تازه مي‌فهمي زبان بيشتر مردم را نمي‌فهمي. تازه ميفهمي كه از جهان هستي هيچي نمي‌فهمي.

3-      تا به حال دلت خواسته قصه‌ات را بخواني براي اين و آن. دلم مي‌خواهد قصه‌ام را بخوانم و دانه‌هاي دلم را به مردم نشان بدهم. يعني مهارت زندگي اين است كه احساساتت را كنترل كني. شايد از بي‌مهارتيمان در نشان دادن قلبمان است كه سعي مي‌كنیم هيچ كس نفهمد توي وجودمان چه مي‌گذرد.

4-      احساس خوبي دارم كه آدم‌ها را از بوي ادكلنشان بشناسم. يا از صداي پايشان. يا از صداي قلبشان.

+ نوشته شده در  ششم آبان 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

- كجايي؟

* اين‌جام.

-اين‌جا يعني كجا.

*يعني اين‌جا ديگه.

+ نوشته شده در  یکم آبان 1387ساعت   توسط مهرنوش  |