تبليغاتX
من راوي
روايت من از جهان

ديروز توي اخبار ديدم كه روسا دور هم جمع شده بودند. لذتي است وقتي مي‌بينم كه دور هم جمعند. خاتمي را نشان داد و من ناخودآگاه رفتم سمت‌اش و گفتم عزيزمي و تمام خاطرات آن سال‌ها زنده شدند. سوم راهنمايي بودم و سنم به راي دادن قد نمي‌داد. كارم به سياست نبود اما مي‌دانستم كه دلم مي‌خواهد اين آقايي كه مي‌خندد و زيباست همين آقايي كه حرف‌هايش بر عكس حرف‌هاي مسئولين مملكتم بوي احترام مي‌دهد، راي بياورد. به خاطرش به در ديوار مي‌كوبيدم. خانواده مادري همه مي‌خواستند به ناطق راي بدهند. خانواده‌ي پدري هم اصلا ميانه‌ي خوبي با اين نظام نداشتند. دست آخر، مامان به ناطق راي داد از ترس آخرتش و بابا هم مثل هميشه راي نداد. مامان همان سال رئيس يكي از حوزه‌هاي انتخاباتي بود. تمام آن جمعه با بابا اصفهان را گز كرديم كه من مطمئن شوم مردمم به خاتمي راي مي‌دهند. بابا به چشم‌هاي پر از اميدم نگاه مي‌كرد و طوري كه حباب‌هاي دل‌خوشي‌ام نتركند، برايم حكايت مي‌گفت. با حرف‌هاش غريبه نبودم. مي‌دانستم كه همه چيزش را همين‌ها گرفته‌اند. 5-6 سالم بود، مي‌رفتم دستگرد اصفهان ملاقات عمويم كه همان سال‌ها اعدامش كردند بدون هيچ دادگاهي. بابا مي‌گفت: مرد انديشه است اين آقا. انديشمندان به كار سياست نمي‌آيند. مامان كه شب برگشت مژده داد كه راحت بخواب كه رئيس‌جمهورت از اين به بعد خاتمي است. سرمست بودم. خاتمي حلقه‌ي اتصال من بود به حكومتي كه من انتخابش نكرده بودم. من از جمهوري اسلامي نفرت نداشتم، دل خوش هم. اما مي‌خواستم همه چيز عوض بشود. بابا مي‌گفت: دل نبند كه اگر نشد غصه نخوري و توي چشمهايش تمام اين نشدن‌ها را مي‌ديدم. راي مي‌دادم به تمام آن‌هايي كه فكر مي‌كردم از مرد دوست داشتني‌ام حمايت مي‌كنند. دوره بعد بابا به خاطر من اجازه داد كه شناسنامه‌اش مهر بخورد. نگاهم كرد و گفت: مهرنوشكم اين آدم، آدم انديشه است. وقتي روزنامه‌ها را ببندند و آدم‌ها را بميرانند چه كار مي‌آيد از مردي كه خودش هم گفته ماشين امضاست.

ديگر مثل آن سال‌ها سرمست نيستم. به جايش يك خشم كهنه دارم از همه چيز. حالا شما خاتمي عزيز بگو چه مي‌شود كرد با زخم‌هاي عميقي كه خيلي‌هاش را هم دور و بري‌هاي خودت كاشته‌اند. نمي‌دانم كه مي‌خواهم بيايي يا نه. نمي‌دانم كه بايد بيايي يا نه. نمي‌دانم اصلا درست است كه بيايي يا نه. فقط مي‌دانم كه وقتي مي‌بينمت گوشه‌هاي دلم پر از نور مي‌شوند و چشم‌هايم تر.

به خاطرت كم حرف نشنيدم از اين و آن. به خاطرت كم گريه نگردم. با خنده‌هات كم نخنديدم. اما حالا خودت بگو كه اميدي هست به اين روزهايي كه تند تند مي‌گذرند و تيره‌اند. اين‌جا آدم‌ها زورشان برسد همديگر را له مي‌كنند. اين‌جا رئيس‌جمهورت مثل آب خوردن دروغ مي‌گويد. اين‌جا كردان آبرويش هم كه مي‌رود باز حمايتش مي‌كنند. اين‌جا يك عالم بر چسب هست كه اگر دوستت نداشته باشند و حرف‌هايت خوشامدشان نباشد، مي‌چسبانند روي پيشانيت. اين‌جا رو به زوال است. اين‌جا...

منجي نمي‌خواهم. دلم هم ديگر به اين سادگي‌ها خوش نمي‌شود. كار سياست هم با اين شاعرانه‌ها حل نمي‌شود. اما مي‌دانم كه تمام سهم من از تمام اين آب و خاك يك برگه‌ي سفيد راي است كه آن را هم با عشق و احترام به تو تقديم مي‌كنم. اگر بيايي...

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1387ساعت   توسط مهرنوش  | 

هوا مي‌طلبد كه عاشقي كني. پس عاشقي كن...

...

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1387ساعت   توسط مهرنوش  |