چرا اينجا نميشود راه رفت توي خيابان و گريه كرد و سيگار كشيد؟
+
نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1387ساعت   توسط مهرنوش
|
بزن باران بهاران فصل خون است بزن باران كه صحرا لالهگون است بزن باران كه در چشمان ياران جهان تاريك و دريا واژگون است بزن باران كه دين را دام كردند شكار خلق و صيد خام كردند بزن باران خدا بازيچهاي شد كه با آن كسب ننگ و نام كردند بزن باران به نام هر چه خوبي است به زير آوار گاه پايكوبي است مزار تشنه جوباران پر از سنگ بزن باران كه وقت لايروبي است بزن باران و شادي بخش جان را بباران شوق و شيرين كن زمان را به بام غرقه در خون ديارم به پا كن پرچم رنگين كمان را بزن باران كه بيصبرند ياران نمان خاموش دريا شو بباران بزن باران بشو آلودگي را ز دامان بلند روزگاران