<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من راوي</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/</link>
<description>روايت من از جهان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 12 Jul 2009 11:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خطاب به حاكمان اين روزهاي سرزمين‌ام</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حكومت به دست كساني خطاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كه از دست‌شان دست‌ها بر خداست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 11:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالا بلندتر از هر بلند بالايي</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي اولين بار است كه برايت مي‌نويسم. مي‌نويسم كه بداني رد چشم‌هاي مهربانت يك لحظه از پيش چشمم گم نمي‌شوند اين روزها. مي‌نويسم كه بداني هنوز ميله‌هاي زندانت را يادم نرفته. مي‌نويسم كه بداني اين روزها بيش‌تر از همه وقت دوستت دارم. مي‌نويسم كه عذر بخواهم از چشم‌هاي معصومت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سال 68 بود. 6 سالم بود. هنوز وقت بازي‌هاي كودكانه‌ام بود. تو را زنداني كرده بودند. تازه از خدمت برگشته بودي. من و موسي داشتيم وسط هال بازي مي‌كرديم داشتي جوراب‌هايت را مي‌پوشيدي. براي مامان‌بزرگ توضيح مي‌دادي كه مي‌خواهي شلوارت را بدهي ناصر خياط برايت تنگش كند. رفتي و ديگر هيچ وقت توي آن خانه برنگشتي. از همان موقع كه فهميديم زنداني‌ات كرده‌اند، همه‌اش اميدوار بوديم كه آزاد مي‌شوي. مامان‌بزرگ هزار بار گفت: نادر كه كاري نكرده، اشتباه شده. اما وقتي آن پاسدار زل زد توي چشم‌هاش و گفت پسرت را دم مرز عراق گرفته‌ايم تن مادربزرگ يخ كرد. مرز عراق؟ از كي تا حالا خيابان سجاد شده بود مرز عراق؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي‌آمديم ملاقاتت. من و موسي همه‌ي ملاقات‌ها را آمديم. مامانم را راه نمي‌دادند. چون فاميل نسبي نبود. اما مامان مي‌آمد و مي‌نشست پشت در زندان. يك عالمه مادر پشت آن درها بودند. يك مادري بود كه دختر شانزده ساله و پسر 21 ساله‌اش را زنداني كرده بودند. من عاشق موهاي يك دست سپيد آن مادر بدم. آن مادر چادري بود. قشنگ رو مي‌گرفت. بعدها كه بزرگ‌تر شدم و وصيت‌نامه پسر 21 ساله‌اش را خواندم ديدم كه تويش نوشته نماز را فراموش نكنيد. مثل وصيت‌نامه شهداي جنگ بود. اما اين‌ها كه شهيد نبودند. حتي نبايد برايشان توي مسجد مراسم مي‌گرفتند. اين‌ها معاند بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ عنادي توي چشم‌هاي معصوم تو نبود. تو مهربان‌تر از اين حرف‌ها بودي كه دشمني كني با كسي. عمو جان اين روزها همه‌اش سنت را حساب مي‌كنم. آن موقع كه كشتندت از حالاي من كم‌سن‌تر بودي. بيست و يكي دو سال بيشترت نبود. شكنجه‌ات مي‌كردند. يادم هست دست‌هايت را كه قايم مي‌كردي پشتت. ناخن‌هايت را... . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما را هم شكنجه مي‌كرند. مادر بزرگ را مي‌زدند. يك بار با قنداق تفنگ يك بار با آجر. زدند توي سرش و چشم‌هاش از همان زمان‌ها بود كه ديگر درست نديد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من آن همه زشتي و پلشتي را ديده بودم اما چه‌قدر خوش خيال بودم كه فكر مي‌كردم اين‌ها درست مي‌شوند. من آن‌همه نفرت و حقارت را ديده بودم اما چه اميدوار بودم كه فكر مي‌كردم، باليده‌اند و بزرگ شده‌اند. من اما از تو شرمنده‌ام كه گاهي شك كردم به درستي‌ات. شرمنده‌ام كه عناد و دشمني اين‌ها را دست كم گرفتم. شرمنده‌ام كه فكر كردم هر چيزي هزينه‌اي دارد و تو هزينه بودي براي آرمان‌ها نسل من. چه كسي حق دارد از جان و مال و ناموس ديگران هزينه كند براي حفظ صندلي‌هاي متعفني كه بوي ريا و تظاهرشان عالم را برداشته. من اما كوچك بودم و خام. حالا قد كشيده‌ام و تو نيستي كه ببيني‌ام. حالا هر روز با ياد چشم‌هاي قشنگت از خواب بلند مي‌شوم. داغ تو براي من تازه است. انگار تازه اين روزهاست كه مي‌فهمم عزيزم را از دست داده‌ام. اين روزهاست كه حرف‌هاي بابا را به‌تر از هميشه مي‌فهمم و نفرتش را بيش‌تر از هميشه‌ها درك مي‌كنم. عموي بالا بلندم، مهربانم، آرمان‌هايت را هستند هنوز كساني كه دنبال كنند. حالا كه دارم براي تو مي‌نويسم دوستان عزيز در بندي دارم كه دل مادرهايشان و معشوقه‌هايشان اين بيرون برايشان مي‌تپد. عمو جان، تو آزاد تر از هميشه‌اي اين وقت‌ها. تو براي عزيزان در بند دعا كن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمو جان هنوز نمي‌گذارند كه ما عكس‌ات را بگذاريم بالاي آرام‌گاهت. حالا مي‌فهمم چرا. از چشم‌هاي معصوم تو و شرافت بر باد رفته‌شان مي ترسند. دامن‌شان را بالا گرفته‌اند اما چه سود كه از پشت اين همه سال خون‌هاي شماست كه دامنشان را گرفته. طوفان نوح در پيش است. بالاي تپه هم كه باشند ديگر هيچ چيز كفايت‌شان نمي‌كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شتك زده‌است به خورشيد خون بسياران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه ديده‌است به خورشيد از زمين باران &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 10:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخاب حق شماست</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روز به ‌روز همه چيز بيش‌تر از قبل انتخابي مي‌شود. حتي چيزهاي كوچك و جزئي. از انتخاب شكل، رنگ و قالب mail و messenger گرفته تا خيلي چيزهاي ديگر. اگر يادتان باشد آن اول‌ها گزينه‌اي نبود كه با آن بشود رنگ مورد علاقه را براي قالب انتخاب كرد. اما ورژن‌هاي جديد بيش‌تر از قبل آدم را به رسميت مي‌شناسند كه رنگش را و طرح مورد نظرش را خودش انتخاب كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من عاشق انتخاب كردنم. هميشه دلم مي‌خواهد خودم رنگش را انتخاب كنم. توي محل كار گاهي همكارهام شاكي مي‌شوند كه چرا زمينه word تو اين رنگي است؟ چرا windows تو اين ريختي است. اما من لذت مي‌برم. حتي اگر شده به اندازه‌ي يك نقطه هر جيزي را تغيير دهم تا بيش‌تر از قبل به چيزي كه من مي‌خواهم شبيه شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهي گزينه‌ها اين‌قدر محدود‌ند و فضا اين قدر بسته، كه دل آدم مي‌گيرد. در منطقه‌ي جغرافيايي ما هم اوضاع به همين منوال است. اما مي‌خواهم به اندازه‌ي يك نقطه هم كه شده شرايط را تغيير بدهم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهانه‌ها براي رفتن و هجرت كردن زياد است. اما من نقطه‌هايم را دانه دانه مي‌چينم كنار هم تا روزي كه مي‌روم، اي كاشي پشت سرم نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز فراموش نكرده‌ام احمدي‌نژاد محصول انتخابات شوراهاي شهري است كه حتي محسن سازگارا هم در آن‌ كانديدا بود و من راي ندادم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 06:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رسانه‌ي ملي يعني چه؟</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ملي از كجا مي‌آيد؟ چه چيزي ملي است؟ نفت؟ درياها؟ بيت‌المال؟ رسانه؟ كفش؟ يعني اين‌ها چه جوريند كه ملي‌اند. اصلا كي گفته كه اين‌ها ملي‌اند؟ مصدق؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ملي يعني مال همه. هم من توي آن سهيم هستم، هم تو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يعني من هم توي رسانه سهيم‌ام؟ مثلا صدا و سيما كه رسانه‌ي ملي است، هم مال من است، هم مال تو و آن‌هاي ديگر؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا به حال قبض برق داده‌اي. توي قبض برق يك جايي هست به نام آبونمان تلويزيون. يعني تو پول مي‌دهي بابت تلويزيون ديدنت. يك جورهايي ماليات مي‌دهي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كشور من چند ميليون جمعيت دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك چيزي دور و بر 75 ميليون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد يعني همه‌ي اين همه آدم مثل هم فكر مي‌كنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه. مگر مي‌شود كه اين همه آدم همه مثل هم فكر كنند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه خوب امكان منطقي كه ندارد اما... خوب پس چرا اين رسانه ملي كه هم مال من است هم مال آن‌ها و هم من و هم آن‌ها پول مي‌دهيم براي ديدنش الان دارد براي آقاي اسمش را نبر توي انتخابات تبليغ مي‌كند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;__________________________________________&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو الان به رهبر توهين كردي؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه به خدا! من فقط يه سوال پرسيدم. عجيب بود يه جورهايي. آخه از پول بيت‌المال براي يه نماينده‌ي خاص تيليغ كردن يه كم غير عاديه. اين‌طور نيست؟ تازه شنيدم تو مجلس هم اعتراض كردن به اين‌كه استانداري‌ها شده ستاد انتخاباتي اين آقا؟ خوب عجيبه؟ نيست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه. اصلا! كي گفته عجيبه! عجيب؟ عجيب اينه كه تو تعجب كني. پاشو به كارت برس اين‌قدر فكر فلسفي نكن بچه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فكر فلسفي؟ آخه خوب عجيبه؟ نيست؟ مگه... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 May 2009 07:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>چرا اين‌جا نمي‌شود راه رفت توي خيابان و گريه كرد و سيگار كشيد؟</description>
<pubDate>Thu, 12 Mar 2009 11:28:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحسين</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>خانم شيرين عبادي با عشق و احترام و با تمام وجود تحسينتان مي‌كنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 13:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزه</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>غزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اين منم زني تنها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آستانه‌ي فصلي سرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ابتداي درك هستي آلوده‌ي زمين&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ياس ساده و غمناك آسمان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ناتواني اين دست‌هاي سيماني&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزه‌&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 07:59:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خسته‌ام</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>از اين‌كه مدام بخواهند باهام رفاقت كنند، از اين‌كه با پررويي مي‌پرند اين طرف مرزهايم بدون به رسميت شناختن پيله‌اي كه كشيده‌ام، از اين‌كه مي‌خواهند كشفم كنند انگار آمريكام و آن‌ها كريستف، از اين‌كه نگرانند كه هيچ رفيقي نيست و تنهاييي‌هام را با خودم قسمت مي‌كنم، از اين كه دنيا اينطوري است، از اين‌كه احمدي‌نژاد رئيس جمهور است، خسته‌ام. خ‌س‌ت‌ه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هيچ‌كسي مربوط نيست. خوشم كه اين طور باشم. مگر من مي‌پرم توي دنياي شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 10:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حباب‌هاي دل‌خوشي‌ام را دانه دانه تركاندند </title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ديروز توي اخبار ديدم كه روسا دور هم جمع شده بودند. لذتي است وقتي مي‌بينم كه دور هم جمعند. خاتمي را نشان داد و من ناخودآگاه رفتم سمت‌اش و گفتم عزيزمي و تمام خاطرات آن سال‌ها زنده شدند. سوم راهنمايي بودم و سنم به راي دادن قد نمي‌داد. كارم به سياست نبود اما مي‌دانستم كه دلم مي‌خواهد اين آقايي كه مي‌خندد و زيباست همين آقايي كه حرف‌هايش بر عكس حرف‌هاي مسئولين مملكتم بوي احترام مي‌دهد، راي بياورد. به خاطرش به در ديوار مي‌كوبيدم. خانواده مادري همه مي‌خواستند به ناطق راي بدهند. خانواده‌ي پدري هم اصلا ميانه‌ي خوبي با اين نظام نداشتند. دست آخر، مامان به ناطق راي داد از ترس آخرتش و بابا هم مثل هميشه راي نداد. مامان همان سال رئيس يكي از حوزه‌هاي انتخاباتي بود. تمام آن جمعه با بابا اصفهان را گز كرديم كه من مطمئن شوم مردمم به خاتمي راي مي‌دهند. بابا به چشم‌هاي پر از اميدم نگاه مي‌كرد و طوري كه حباب‌هاي دل‌خوشي‌ام نتركند، برايم حكايت مي‌گفت. با حرف‌هاش غريبه نبودم. مي‌دانستم كه همه چيزش را همين‌ها گرفته‌اند. 5-6 سالم بود، مي‌رفتم دستگرد اصفهان ملاقات عمويم كه همان سال‌ها اعدامش كردند بدون هيچ دادگاهي. بابا مي‌گفت: مرد انديشه است اين آقا. انديشمندان به كار سياست نمي‌آيند. مامان كه شب برگشت مژده داد كه راحت بخواب كه رئيس‌جمهورت از اين به بعد خاتمي است. سرمست بودم. خاتمي حلقه‌ي اتصال من بود به حكومتي كه من انتخابش نكرده بودم. من از جمهوري اسلامي نفرت نداشتم، دل خوش هم. اما مي‌خواستم همه چيز عوض بشود. بابا مي‌گفت: دل نبند كه اگر نشد غصه نخوري و توي چشمهايش تمام اين نشدن‌ها را مي‌ديدم. راي مي‌دادم به تمام آن‌هايي كه فكر مي‌كردم از مرد دوست داشتني‌ام حمايت مي‌كنند. دوره بعد بابا به خاطر من اجازه داد كه شناسنامه‌اش مهر بخورد. نگاهم كرد و گفت: مهرنوشكم اين آدم، آدم انديشه است. وقتي روزنامه‌ها را ببندند و آدم‌ها را بميرانند چه كار مي‌آيد از مردي كه خودش هم گفته ماشين امضاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديگر مثل آن سال‌ها سرمست نيستم. به جايش يك خشم كهنه دارم از همه چيز. حالا شما خاتمي عزيز بگو چه مي‌شود كرد با زخم‌هاي عميقي كه خيلي‌هاش را هم دور و بري‌هاي خودت كاشته‌اند. نمي‌دانم كه مي‌خواهم بيايي يا نه. نمي‌دانم كه بايد بيايي يا نه. نمي‌دانم اصلا درست است كه بيايي يا نه. فقط مي‌دانم كه وقتي مي‌بينمت گوشه‌هاي دلم پر از نور مي‌شوند و چشم‌هايم تر. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خاطرت كم حرف نشنيدم از اين و آن. به خاطرت كم گريه نگردم. با خنده‌هات كم نخنديدم. اما حالا خودت بگو كه اميدي هست به اين روزهايي كه تند تند مي‌گذرند و تيره‌اند. اين‌جا آدم‌ها زورشان برسد همديگر را له مي‌كنند. اين‌جا رئيس‌جمهورت مثل آب خوردن دروغ مي‌گويد. اين‌جا كردان آبرويش هم كه مي‌رود باز حمايتش مي‌كنند. اين‌جا يك عالم بر چسب هست كه اگر دوستت نداشته باشند و حرف‌هايت خوشامدشان نباشد، مي‌چسبانند روي پيشانيت. اين‌جا رو به زوال است. اين‌جا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منجي نمي‌خواهم. دلم هم ديگر به اين سادگي‌ها خوش نمي‌شود. كار سياست هم با اين شاعرانه‌ها حل نمي‌شود. اما مي‌دانم كه تمام سهم من از تمام اين آب و خاك يك برگه‌ي سفيد راي است كه آن را هم با عشق و احترام به تو تقديم مي‌كنم. اگر بيايي...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Dec 2008 13:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوا</title>
<link>http://manravi.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>هوا مي‌طلبد كه عاشقي كني. پس عاشقي كن... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Dec 2008 11:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manravi&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>manravi</dc:creator>
<guid>http://manravi.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
